دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
امشبم کشت غمت، عشرت فردای تو خوشکار خود کرد به من غمِ دل، غم های تو خوش
کی دل به جهان بنگرد و ناز و نعیمشچون آتش دل برنفروزد ز نسیمنش
به گوش صبر دلا نالهٔ شبانه مکشسمند شوخ مزاج است، تازیانه مکش
آن گه که تو باشی در مردن نگرانشبا صد هوس از دل نرود حسرت جانش
منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویشمگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش
کجاست نشتر مژگان دوست تا دل ریشهزار چرخ زند بی خودانه بر سر بیش
ملک به سهو نویسد چو نامهٔ ستمشسزد که خون شهیدان تراود از قلمش
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویشجنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
میل دارم کز می غم در بهشت آیم به هوشیعنی اندر بزم آن حورا سرشت آیم به هوش
تا بردهام به مدرسهٔ عشق رخت خویشدارم وظیفه از جگر لختلخت خویش
پا به دامن درکش ای دل و ز جهان ذلت مکشسهو کردم می کش و از دامنت منت مکش
شهید او که بود آب و رنگ یاقوتشنهند خضر و مسیحا به دوش تابوتش
دوش در صومعه آمد صنم باده فروشجام می در کف و زنار حمایل بر دوش
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویشبعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
درمانده ام به صحبت امید و بیم خویشگه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادشکه از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
از یاد برده ام روش مهر و کین خویشنسیان نشانده ام به یسار و یمین خویش
جان می رود ای اشک ز دنباله روان باشوی ناله تو هم چند قدم پیرو جان باش
هر که از خون ریز من آلوده گردد دامنشعذر ننگ این عمل در عهدهٔ شکر منش
گر چشانی به ملک چاشنی صحبت خویشجام ِمی گیرد و بر باد دهد عصمت خویش
در دل شکنی آفت صرف است نگاهشطفلی که پدر می شکند طرف کلاهش
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویشدر راه دل سبیل کنم آبروی خویش
از بس که بود جان، دم رفتن نگرانشهر گام اجل می کشد از رحم عنانش
از سخن شهد ناب می چکدشوز تبسم شراب می چکدش