دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
از بس که روی گرم به هر سو گذاشتیمصد داغ شعله خیز در آن کو گذاشتیم
از مردن دشوار من است آن مژه پر نمای جانِ به لب آمده گو یک نگهی کم
از دل این شعله چو داغ صنم افروخته ایمآتش بتکده را در حرم افروخته ایم
منم کز بادهٔ عشرت خروشیدن نمیدانمبه دست من مده این می که نوشیدن نمیدانم
حال ما بنگر که آهوی حرم گم کرده ایمرهبر امید را در هر قدم گم کرده ایم
ز معموری به تنگم، جز دل ویران نمی خواهمچو سلطان محبت ملک آبادان نمی خواهم
هر چه با او گویم، از مردم دگرگون بشنومباز حرفی گفته ام، امروز، تا چون بشنوم
هرگز دل کس را به گناهی نشکستیموز بهر جزا طرف کلاهی نشکستیم
وقت آن است که افیون به شراب اندازیمدو جهان را به یکی جرعه خراب اندازیم
چند از این ششدر غم فال گشادی بزنیمبه کمان آمده عنقا که مرادی بزنیم
ما ره نشین مردم دیدار دوستیمسختی کشیم، حیف که غمخوار دوستیم
باز آ که به ذوق الم آشنا شویمبا شیشهٔ و ز سنگ به هم آشنا شویم
قدح دمید لبالب، خراب گو شده باشماگر هلاک شوم در شراب گو شده باشم
به سهو ار توبه از می کردم و دیر مغان بستمکسی کو بازم آرد بر سر خم از جهان رستم
دل به دست و پای کوبان از حرم بگریختموین سیه قندیل را از خاک دیر آویختم
گلی ناچیده بویی ناکشیده زین چمن رفتمبه تلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم
ما دل به جان خریده و بر باد داده ایممرغ حرم گرفته به صیاد داده ایم
به شرح غم نفس را ریش کردیمدرون را عافیت اندیش کردیم
عمر در شعر به سر کرده و در باخته امعمر در باخته را بار دگر باخته ام
ما لذت فقریم، سخا را نشناسیمناسوری زخمیم، شفا را نشناسیم
دل و جان بردگی بودند و من افسانه شان کردمچراغ خانقاه شیخ و آتش خانه شان کردم
از شش جهتم شکوه زند موج خموشمدر زهر زنم غوطه و سرچشمهٔ نوشم
ز بی دردی به امید اجل در عشق مرهونمنه شرم از قتل فرهادم نه از ننگ از مرگ مجنونم
چه غم ز رفتن این است، می کشد اینمکه غم تو به بازیچه می برد دینم