دفتر شعر
۵۷۳ شعر در این دفتر
فارغیم ای عاملان حشر ز احسان شماکشت و کار ما نمی گنجد به میزان شما
صبح گدا و شام ز خورشید روشن استگر قادری ببخش چراغی به شام ما
ار نالهٔ شبانه اثر بردهایم ماناموس گریههای سحر بردهایم ما
نوش دارو نشأیِ عّلت نهد در جان مادر خمار معجز افتد عیسی از درمان ما
نداد نور شراری چراغ هستی ماگلی نچید ز شاخ، دراز دستی ما
گفتوگوی غم یعقوب بود پیشهٔ مابوی پیراهن یوسف دهد اندیشهٔ ما
دلم در کعبهای رو کرد و همت جوید از دلهاکه خواهد ماندش از پی کعبهها در طی منزلها
از بس که در معارضه دیدم مثالهاعاجز شدم ز کشمکش احتمالها
صد قول به یک زمزمه طی می کنم امشبمستی نه به اندازه ی می می کنم امشب
دل چو به غم شاد زیست، مهر و وفا از او طلبغم چو گو ۰۰۰ رفت، برگ و نوا از او طلب
صد شکر کز اقبال غم و لشگر آفتدر مملکت عشق نشینم به خلافت
گشود برقع و توفان حسن عالم سوختمتاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت
صد چشمه ی زهر از لب داغ دل ما ریختغم روغن تلخی به چراغ دل ما ریخت
نعره زد عشق دین ما بگریختکفر نیز از کمین ما بگریخت
عشق ناوک ریز و یک مویم تهی از یار نیستباورم باید که هر مویی ز یار افگار نیست
غزلی گفتهام آن باعث گفتار کجاستنوگلی چیدهام آن گوشهٔ دستار کجاست
مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راستکه کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست
صد فوج عشوه از نظر من گذشته استتا شهسوار عشوه گر من گذشته است
صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب استناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است
امید صلح از آن با شکیب ایوب استکه دشمن آشتی انگیز و دوست محجوب است
آنی که پای تا به سرت عجب طاعت استشب زنده داریت بتر از خواب غفلت است
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاستکز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست
تاج زر گر بودش فتنه ی از بهر خود استفتنه این است که در زیر کلاه نمد است
لب فروبستن ناصح گرهی بر باد استصد ره این بست و گشادم بر یاد است