دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
هجرت ز وصل غیر خبر میدهد مرامرگی نوید مرگ دگر میدهد مرا
از آن هجران کند با من مداراکه بی او زیستن کم مردنی نیست
فیض عجبی یافتم از صبح ببینیداین جادهٔ روشن ره میخانه نباشد
زلفش بخط سپرد رضی عهد دلبریخوبی ازین دو سلسله بیرون نمیشود
زلفش به بستر مرگ از تغافلتسنگین دلا بیک نگهم میتوان خرید
دامن هر دو جهان از کف غم برهانمگر بچنگم فتد از چرخ گریبان و سری
قید و اطلاق دلم سوخت ندانم چکنمهیچ جا بند نه و در همه جا بند شدم
جز غم عشق بهر چیز که در ساختهایحیف و صد حیف از آن عمر که در باختهای
ای کبوتر تو که سر پنجهٔ شاهینت نیستبا خبر باش که آواز پری میآید