دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
بهرسو یکی آب دان چون گلابشناور شده ماغ بر روی آب
از دنائت شمر قناعت راهمّتت را که نام کردهست آز؟
تو سایهای، نشوی هرگز آسمانافروزتو که گلی، نشوی هرگز افتاب اندای
چو مرد بر هنر خویش ایمنی داردشود پذیره دشمن به جستن پیکار
نسبت از خویش کنم چو گهرنه چو خاکسترم کز آتش زاد
باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقرور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا
گر دسته گل نیاید از ماهم هیزم دیگ را بشاییم
من همچو خار و خاکم، تو آفتاب و ابرگلها و لالهها دهم ار تربیت کنی
نکند باز عزم صلح ملخنکند شیر قصد زخم شگال
گر حسن تو بر فلک زند خرگاهیاز هر برجی جدا بتابد ماهی
مرا شربتی از پس بد سگالبود خوشتر از عمر هفتاد سال
سحاب گویی یاقوت ریخت برمینانسیم گویی شنگرف بیخت برزنگار
ذهن تو بیک فکرت ناگاه بداندوهمی که نهان باشد در پرده اسرار