دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
باز آی، که از جان اثری نیست مرامدهوشم و از خود خبری نیست مرا
یاران کهن، که بنده بودم همه رادر بند جفای خود شنودم همه را
آیینهٔ نورست رخ یار امشبای مه، بنشین در پس دیوار امشب
شد ماه من آن شمع شبافروز امشبگو چرخ و فلک ز رشک میسوز امشب
گر دل برود من نروم از نظرتور جان بدهم، خاک شوم در گذرت
ای سیمذقن، این چه دهان و چه لبست؟این خال چه خال و این چه زلف عجبست؟
از بس که مرا دولت بیدار کمستگفتن نتوان که تا چه مقدار کمست
در عالم بیوفا کسی خرم نیستشادی و نشاط در بنیآدم نیست
غم دارم و غمگسار میباید و نیستدر دست من آن نگار میباید و نیست
امروز مرا غیر پریشانی نیستدر مشکل من امید آسانی نیست
روز و شب من به گفتگوی تو گذشتسال و مه من به جستجوی تو گذشت
آنی که تمام از نمکت ریختهاندذرات وجودت ز نمک بیختهاند
چون صورت زیبای تو انگیختهاندصد حسن و ملاحت به هم آمیختهاند
هر کس که می عشق به جامش کردنداز دردی درد تلخکامش کردند
تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟با محنت و درد همنشین خواهد بود
دیدم که یکی دو دسته از سنبل تربر بسته و خوش نهاده در پیش نظر
یار آمد و یار دلنواز آمد بازبهر دل خسته چارهساز آمد باز
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوزدر گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
بی روی توام هست ملالی که مپرسوز زندگی خود انفعالی که مپرس
امروز ز حد میگذرد سوز فراقوین شعلهٔ آهِ آتشافروز فراق
در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟بدحالی عاشقان بود در همه حال
من باده به مردم خردمند خورمیا از کف خوبان شکرخند خورم
از درد دل خود به فغانم چه کنم؟وز زندگی خویش به جانم چه کنم؟
نی از تو حیات جاودان میخواهمنی عیش و تنعم جهان میخواهم