دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
صدشکر گویم هر زمان هم چنگ را هم جام راکاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را
زین پس به کار ناید رطل و سبو مراساقی به خم می بنشان تا گلو مرا
کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان رابساز برگ و نوای دی و زمستان را
ضحاک وار کشته بسی بی گناه رابر دوش تا فکنده دو مار سیاه را
حیران کند جمال تو ماه دو هفته راخجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را
چه شیرین گفت خسرو این عبارتکه نبود وصل شیرین بیمرارت
ز ما صد جان وز آن لب یک عبارتز ما صد دل وز آن مه یک اشارت
دامن وصل تو گر افتد به دستپای به دامن کشم از هرچه هست
که بود آن ترک خون آشام سرمستکه جانم برد و خونم خورد و دل خست
دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستستکس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست
قوت من باده قوتم یارستوآدمی را همین دو درکارست
دل هرجایی من آفت جانست و تنستآتش عمر خود و برق تن و جان منست
چه غم ز بیکلهی کآسمان کلاه من استزمین بساط و در و دشت بارگاه من است
اگر از خوردن می لعل لبت رنگینستبیسبب چیست که می تلخ و لبت شیرینست
آن نه رویست که یک باغ گل و نسرینستوان نه خالست که یک چرخ مه و پروینست
زندهٔ جاوید کیست کشتهٔ شمشیر دوستدل که مرا در برست به که به زنجیر دوست
به چشم من همه آفاق پر کاهی نیستسرم خوشست بحمدالله ار کلاهی نیست
یارکی مراست رند و بذله گوشوخ و دلربا خوب و خوش سرشت
دوش رندی خلوتی خوش، خالی از اغیار داشتحورش از فردوس و غلمانش ز جنت عار داشت
سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتادبه میان بار دگر خون سیاوش افتاد
دل شکسته من آهش ار اثر دارددعاکنم که خدایش شکستهتر دارد
مرا شوخیست شیرینلب که رنگ نیشکر داردجمال مهر و حس حور و خوبی قمر دارد
غم عشق تو آزادم ز غمهای جهان داردبدان غم کردهای شادم خدایت شادمان دارد
دل تو خاره و جسمت حریر را ماندرخت ستاره و زلفت عبیر را ماند