دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
به نام آن که اول کرد و آخربه نام آن که باطن کرد و ظاهر
چه فرقست ای پسر از جسم تا جانچنان دان فرق از اسلام و ایمان
چه نیکو گفت آن پیر سخندانبدان عامی سرگردان و حیران
به کلی دور شو از رسم و عادتبگو از جان و دل قول شهادت
ز دنیا و ز دنیادار شو دورمباش از بهر دنیا بیش رنجور
خشوع مومنان جان نماز استاز آن معنی که با او دوست راز است
چو دانستی عماد دین صلوه استاز آن پس در پیش آتو الزکوه است
چنین گویند مردی بود قصاببخیلی کز بخیلی بود در تاب
ز خشم و شهوت و از حرص و کینهتهی کن ای پسر امروز سینه
هر آن امری که فرمودت به جای آربه کعبه روی خود سوی خدا آر
ز بعد او دگر رکن جهاد استکه صاحب شرع اندر دین نهاد است
چنین گفتند دانایان اسرارکه چون حق کرد نور خویش اظهار
مثال اینست نیکو فهم آن کنمدارش سرسری فهمش به جان کن
چو میخواهی بدانی نفس و شیطانتو شیطان کفر نفس خویش میدان
تو نفست دل کن و دل را چو جان کنپس آنگه سوی جانان روان کن
یکی جم نام وقتی پادشا بودکه جامی داشت کان گیتینما بود
ز من بشنو بیان حال شیطانکه میدانم نمیدانی به سامان
مثالی گویمت بنیوش آن راکه نشنیدست هرگز گوش آن را
چو موسی باز میگردید از طوردر آن وادی سیاهی دید از دور
چو تسبیح از خواهر این اسرار بشنودبزد یک نعره و بر دار شد زود
به صورت آدمی کرده است نقاشاگر مردی به معنی آدمی باش
سوالی چند کردم از حکیمیسوالی نیک هست از علم نیمی
چو دنیا مومنان را هست زندانمشو ساکن درین زندان چو رندان
اگر تو خوی خوش داری به هر کاراز آن خویت بهشت آید پدیدار