دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
چون تو بر ذرهّای حساب کنیور به شبهت بُوَد عتاب کنی
اندرین عصر بوالفضولی چندکرده از بر دو فصلک از ترفند
تا به دل بر گنه دلیر شدمزین حیات ذمیم سیر شدم
راه دور از دل درنگی تستکفر و دین از پی دورنگی تست
آن شنیدی که زاهدی آزادرفت روزی به جانب بغداد
آن شنیدی که در حد مرداشتبود مردی گدای و گاوی داشت
چون ستودی بسی عدولان راسخنی گوی بوالفضولان را
وانکه هستند در سخن منحولگاه تکرار در مقوله فضول
تا توانی به گرد عامه مگردعامه از نام تو برآرد گرد
عامه تا در جهانِ اسبابندهمه در کشتیاند و در خوابند
ای منیری نمود مهتابتبس بُوَد سایه ریسمان تابت
این گُره را که نام کردی خویشهریکی گزدمند با صد نیش
دوست جو از برادران بگسلکه برادر کند پر آذر دل
ور ترا خواهر آورد مادرشود از وی سیاه روی پدر
کلکی بر مناره کودک خردبرده بود و به ناز میافشرد
بود فرزند بد بود به دو بابزنده مالت برند و مرده ثواب
ور بود خود نعوذباللّٰه دختکار خام آمد و تمام نپخت
کیست این هست مر مرا دامادکرده حمدان ز بهر زن پر باد
آنکه عمّ تو و آنکه خال تواندهمه در قصد خون و مال تواند
خال کآزار تو گزیده بُوَدهمچو خال سفید دیده بُوَد
موش کز دشت در دکان افتدبه که خویشیت با عوان افتد
هرکه شد کونپرست بر خیرهگوز یابد ثواب از انجیره
از غلام آنکه زی عیال آمداو ز دنبه به پوستکال آمد
آن جوانی به درد مینالیدگفت پیری چو آن چنانش دید