دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
بود گرمی به کار دریوزهنام آن سرد قلتبان یوزه
باز اگر خویش باشدت صوفیاو خود از هیچ روی لایوفی
آن شنیدی که بُد به شهر هَریخواجهٔ فاضلی و پر هنری
ور بود خود فقیه خویشاوندوند گردد به حیله جوی شاوند
آن شنیدی که از کم آزاریرندی اندر ربود دستاری
قحطی افتاد وقتی اندر ریدور از این شهر وز نواحی وی
خلق را زیر گنبد دوّاردیدهها کور و دیدنی بسیار
آن کسانی که راه دین رفتندچهره از تنگ خلق بنهفتند
وین گروهی که نو رسیدستندعشوهٔ جاه و زر خریدستند
بگذر از عالمان و درویشانتو و عام و خصومت ایشان
آخر عمرت از دل تفتههمچو بر کودک اوّل هفته
یک رمه ناشیان شعر پراشخویشتن کردهاند شعر تراش
وین دگر هست شاعری به دروغکه ندارد سخنش ایچ فروغ
بوده مامات اسب و بابات خرتو مشو تر چو خوانمت استر
وان کسانی که بارِ خلق کشندزان عمل سال و ماه شاد و گشند
بود بقراط را خُمی مسکنبودش آن خُم به جای پیراهن
دید وقتی عزیز عزرائیلسمج لقمان سبیل سیر سبیل
وین اطبا که خالیاند از طبّهیچ نشناخته ز نوبت غبّ
باز مردی که وی طبیب بُوَددر سخن حاذق و ادیب بُوَد
نبض و قاروره و رسوب و عللداخل و خارج و فساد و خلل
سکته از انسداد بطن دماغکه تمامی نیابد استفراغ
این نمودیم حدّ این پنجاهکرد باید کنون سخن کوتاه
باز اینها که مرد احکامندهمه در فال و زجر خودکامند
فلک تاسع است بر ز افلاککین فلکها بود درو چو مغاک