دفتر شعر
۹۸ شعر در این دفتر
گفت روزی شاه مسعود از قضااوفتاده بود از لشگر جدا
خونیی را کشت شاهی در عقابدید آن صوفی مگر او را به خواب
ناگهی محمود شد سوی شکاراوفتاد از لشگر خود برکنار
شیخ نوقانی به نیشابور شدرنج راه آمد برو رنجور شد
بود آن دیوانه دل برخاستهبرهنه میرفت و خلق آراسته
رابعه در راه کعبه هفت سالگشت بر پهلو زهی تاج الرجال
بود در کنجی یکی دیوانه خوارپیش او شد آن عزیز نامدار
کرده بود آن مرد بسیاری گناهتوبه کرد از شرم، بازآمد به راه
یک شبی روح الامین در سدره بودبانگ لبیکی ز حضرت میشنود
صوفیی میرفت در بغداد زوددر میان راه آوازی شنود
حق تعالی گفت قارون زار زارخواند ای موسی ترا هفتاد بار
چون بمرد آن مرد مفسد در گناهگفت میبردند تابوتش به راه
گفت عباسه که روز رستخیزچون زهیبت خلق افتد در گریز
گم شد از بغداد شبلی چندگاهکس بسوی او کجا میبرد راه
در خصومت آمدند و در جفادو مرقع پوش در دار القضا
بود اندر مصر شاهی نامدارمفلسی بر شاه عاشق گشت زار
یافت مردی گورکن عمری درازسایلی گفتش که چیزی گوی باز
یک شبی عباسه گفت ای حاضراناین همه گر پر شوند از کافران
ژندهای پوشید، میشد پیر راهناگهان او رابدید آن پادشاه
آن دو روبه چون به هم همبر شدندپس به عشرت جفت یک دیگر شدند
غافلی شد پیش آن صاحب چلهکرد از ابلیس بسیاری گله
مالک دینار را گفت آن عزیزمن ندانم حال خود، چونی تو نیز
خواجهای میگفت در وقت نمازکای خدا رحمت کن و کارم بساز
پاک دینی گفت مشتی حیلهجویمرد را در نزع گردانند روی