دفتر شعر
۹۸ شعر در این دفتر
نو مریدی داشت اندک مایه زرکرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
رفت شیخ بصره پیش رابعهگفت ای در عشق صاحب واقعه
عابدی کز حق سعادت داشت اوچار صد ساله عبادت داشت او
شهریاری کرد قصری زرنگارخرج شد دینار بر وی صد هزار
کرد آن بازاریی آشفته کاراز سر عجبی سرایی زر نگار
دیدهٔ آن عنکبوت بیقراردر خیالی میگذارد روزگار
بس سبک مردی گران جان میدویددر بیابانی به درویشی رسید
ابلهی را میوهٔ دل مرده بودصبر و آرام و قرارش برده بود
عود میسوخت آن یکی غافل بسیآخ میزد از خوشی آنجا کسی
دردمندی پیش شبلی میگریستشیخ پرسیدش که این گریه ز چیست
تاجری مالی و مِلکی چند داشتیک کنیزک با لبی چون قند داشت
خسروی میرفت در دشت شکارگفت ای سگبان سگ تازی بیار
چون شد آن حلاج بر دار آن زمانجز انا الحق مینرفتش بر زبان
مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرفیک شبی میگفت در بغداد حرف
هست ققنس طرفه مرغی دلستانموضع این مرغ در هندوستان
پیش تابوت پدر میشد پسراشک میبارید و میگفت ای پدر
نایبی را چون اجل آمد فراززو یکی پرسید کای در عین راز
خورد عیسی آبی از جویی خوش آببود طعم آب خوشتر از جلاب
گفت چون سقراط در نزع اوفتادبود شاگردیش، گفت ای اوستاد
راه بینی بود بس عالی نفسهرگز او شربت نخورد از دست کس
پادشاهی بود نیکو شیوهایچاکری را داد روزی میوهای
صوفیی را گفت مردی نامدارکای اخی چون میگذاری روزگار
گفت شیخ مهنه را آن پیرزندلخوشی را هین دعایی ده به من
سایلی بنشست در پیش جنیدگفت ای صید خدا، بی هیچ قید