دفتر شعر
۹۸ شعر در این دفتر
یک شبی خفاش گفت از هیچ بابیک دمم چون نیست چشم آفتاب
خسروی میشد به شهر خویش بازخلق شهر آرای میکردند ساز
خواجهای کز تخمهٔ اکاف بودقطب عالم بود و پاک اوصاف بود
دردم آخر که جان آمد به لبشیخ خرقان این چنین گفت ای عجب
بندهای را خلعتی بخشید شاهبنده با خلعت برون آمد به راه
داد از خود پیر ترکستان خبرگفت من دو چیزدارم دوست تر
شیخ خرقانی که عرش ایوانش بودروزگاری شوق بادنجانش بود
گفت ذو النون میشدم در بادیهبر توکل، بیعصا و زاویه
میندانم هیچکس در کون یافتدولتی کان سحرهٔ فرعون یافت
گفت یوسف را چو میبفروختندمصریان از شوق او میسوختند
آن یکی دایم ز بیخویشی خویشناله میکردی ز درویشی خویش
شیخ غوری، آن به کلی گشته کلرفت با دیوانگان در زیر پل
نیم شب دیوانهای خوش میگریستگفت این عالم بگویم من که چیست
احمد حنبل امام عصر بودشرح فضل او برون از حصر بود
هندوان را پادشاهی بود پیرشد مگر در لشگر محمود اسیر
غازیی از کافری بس سرفرازخواست مهلت تا که بگزارد نماز
ده برادر قحطشان کرده نفورپیش یوسف آمدند از راه دور
در خراسان بود دولت بر مزیدزانک پیدا شد خراسان را عمید
گفت آن دیوانهٔ تن برهنهدر میاه راه میشد گرسنه
بود در کاریز بیسرمایهایعاریت بستد خر از همسایهای
خاست اندر مصر قحطی ناگهانخلق میمردند و میگفتند نان
بود آن دیوانه خون از دل چکانزانک سنگ انداختندش کودکان
واسطی میرفت سرگردان شدهوز تحیر بی سرو سامان شده
چون برفت از دار دنیا بایزیددید در خوابش مگر آن شب مرید