دفتر شعر
۹۸ شعر در این دفتر
بود درویشی ز فرط عشق زاروز محبت همچو آتش بیقرار
یک شبی محمود دل پر تاب شدمیهمان رند گلخن تاب شد
میشد آن سقا مگر آبی به کفدید سقایی دگر در پیش صف
شیخ بوبکر نشابوری به راهبا مریدان شد برون از خانقاه
حق تعالی گفت با موسی به رازکاخر از ابلیس رمزی جوی باز
پاک دینی گفت آن نیکوترستمبتدی را کو به تاریکی درست
در بر شیخی سگی میشد پلیدشیخ از آن سگ هیچ دامن در نچید
عابدی بودست در وقت کلیمدر عبادت بود روز و شب مقیم
داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهیغرقه شد در آب دریا ناگهی
صوفیی چون جامه شستی گاه گاهمیغ کردی جملهٔ عالم سیاه
بود مجنونی عجب در کوه ساربا پلنگان روز و شب کرده قرار
آن عزیزی گفت شد هفتاد سالتا ز شادی میکنم و از ناز حال
بود مستی سخت لایعقل، خرابآب کارش برده کلی کار آب
بود مردی شیردل خصم افکنیگشت عاشق پنج سال او بر زنی
محتسب آن مرد را میزد به زورمست گفت ای محتسب کم کن تو شور
وقت مردن بوعلی رودبارگفت جانم بر لب آمد ز انتظار
حق تعالی گفت ای داود پاکبندگانم را بگو کای مشت خاک
گفت ایاز خاص را محمود خواندتاج دارش کرد و بر تختش نشاند
رابعه گفتی که ای دانای رازدشمنان را کار دنیا میبساز
خالق آفاق من فوق الحجابکرد با داود پیغامبر خطاب
یافتند آن بت که نامش بود لاتلشگر محمود اندر سومنات
گفت چون محمود شاه خسروانرفت از غزنین به حرب هندوان
چون زلیخا حشمت واعزاز داشترفت یوسف را به زندان بازداشت
خواجه زنگی را غلامی چست بوددست پاک از کار دنیا شست بود