دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد،وان تازهبهار زندگانی دی شد
افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شددر پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد!
یکچند به کودکی به استاد شدیمیکچند ز استادی خود شاد شدیم
یارانِ موافق همه از دست شدنددر پای اجل یکان یکان پَست شدند
ای چرخِ فلک خرابی از کینهٔ توستبیدادگری پیشهٔ دیرینهٔ توست
چون چرخ به کام یک خردمند نگشتخواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت
یک قطرهٔ آب بود و با دریا شدیک ذرّهٔ خاک و با زمین یکتا شد
* میپرسیدی که چیست این نقشِ مجازگر برگویم حقیقتش هست دراز
جامیست که عقل آفرین میزندشصد بوسه زِ مِهْر بر جَبین میزندش
اجزای پیالهای که درهم پیوستبشکستنِ آن روا نمیدارد مست
عالَم اگر از بهرِ تو میآرایند،مَگْرای بدان که عاقلان نگرایند
از جملهٔ رفتگانِ این راهِ درازبازآمدهای کو که به ما گوید راز؟
مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفتبیمونس و بیرفیق و بیهمدم و جفت
* پیری دیدم به خانهٔ خَمّاریگفتم نکنی ز رفتگان اِخباری؟
بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشتاندر همه آفاق بگشتیم به گشت
ما لُعْبَتَکانیم و فلک لُعبَتبازاز روی حقیقتی نه از روی مَجاز
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بودنی نام زِ ما و نه نشان خواهد بود
بر مَفْرشِ خاک خفتگان میبینمدر زیر زمین نهفتگان میبینم
این کهنه رِباط را که عالم نام استآرامگَهِ اَبْلَقِ صبح و شام است
آن قصر که بهرام در او جام گرفتآهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛
مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ توسدر چنگ گرفته کلّهٔ کیکاووس
آن قصر که بر چرخ همیزد پهلوبر درگهِ او شهان نهادندی رو