دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش راپسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را
گل شکفت و آن گل رخسار یاد آمد مراسرو دیدم آن قد و رفتار، یاد آمد مرا
تا به دام غمش آورد خداداد مراهر چه میخواستم از بخت، خدا داد مرا
اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم راشمارم مو به مو شرح غم شبهای تارم را
ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیمجانم رابکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
تا پریشان به رُخ آن زلف سمنساست تو راجمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
چه خونبها به از این کشتگان کوی تو راکه بنگرند به محشر، دوباره روی تو را
نیست او را سر موئی سر سودائی ماکار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما
صبر و قرارم دگر به یک نظر امشباز تن و جانم ربود شوخ شکرلب
مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشباز آنکه ز آتش خود، گشتهام کباب امشب
سُرخ و بیجاده رخ و تازه لب از باده و مسترفته از غایتِ مستی گلِ بادام از دست
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماستکی به مسجد سزد آن شمع که بر خانه رواست
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب استآری! افطار رطب در رمضان مستحب است
تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر استپند هفتاد و دو ملت به برم بیاثر است
تا چند پیش ناز تو باید نیاز کردبر ناز خود بناز که نازت کشیدنی است
توتیای دیدهٔ عشّاق خاک پای تستعارفان را نقل مجلس نقل شکر خای تست
رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوستوه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست
در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هستغریب کشور حسنیم روزگاری هست
بر سر مژگان یار من مزن انگشتآدم عاقل به نیشتر نزند مشت
غم درآمد ز درم چون ز برم یار برفتعیش و نوش و طربم، جمله به یکبار برفت
عشق آمد دامن جانم گرفتشحنهٔ شوقم گریبانم گرفت
خواب دیدم که همی خون ز کنارم میرفترفت تعبیر که از قلب فگارم میرفت
دلی که در خم زلف تو شانه میطلبدچو طایری است که شب، آشیانه میطلبد
جلوهٔ روی تو آفتاب نداردنشئهٔ ماء تو را شراب ندارد