دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کردبس که شبها گهر اشک به دامانم کرد
بی شاهد و شمع و شکر و می، چه توان کرد؟بی بربط و طنبور و دفّ و نی، چه توان کرد؟
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کردافکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زدآشیان دل صد سلسله را، برهم زد
گرهی از خم آن زلف چلیپا وا شدهرکجا بود، دل گمشدهای پیدا شد
نه تنها بندهٔ بالای موزونت صنوبر شدعلم شد، سردوبان شد، نیشکر شد، نخل نوبر شد
حلقه حلقهٔ زلفش، تا ز باد لرزان شدباد شد عبیر افشان، نرخ مشک ارزان شد
شام هجران مرا صبح نمایان آمدمحنت آخر شد و اندوه به پایان آمد
ای خوش آنانکه قدم بر در میخانه زدندبوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند
دلبرم گر به تبسّم لب خود باز کندکی مسیحا به جهان دعوی اعجاز کند؟
ترک من، چون حلقهٔ مشکین کاکل بشکندلاله را دلخون کند، بازار سنبل بشکند
یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبودما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود
گفته بودی که بیائی، غمم از دل برودآنچنان جای گرفته است که مشکل برود
گر ز درم آن مه دو هفته درآیدبخت جوان، وقت پیریم به سر آید
به گوشم مژدهای آمد که امشب یار میآیدبه بالین سرم آن سرو خوشرفتار میآید
سالها قد تو را خامهٔ تقدیر کشیدقامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
آنکه رخسار تو با زلف گرهگیر کشیدفکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
پرده تا باد صبا از رخ جانانه کشیدپیش رویم همه جا نقش پریخانه کشید
کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار، خواردر ره عشق تو اندر کوچه و بازار، زار
شوم من گرچه صید غرقه در خون گشتهٔ ترکشندانم ترک او، هر کس که بتواند کند ترکش
چنان سدّی ز چین بسته است آن زلفین گیسویشکه یأجوج نگه را نیست ره در کشور رویش
ای خواجه چشم من همه سوی خط است و خالتو در خیال مال و در اندیشهٔ منال
شبی به خواب زدم بوسه بر لبش به خیالهنوز بر لب آن شوخ میزند تبخال
ز عشق روی تو، چون بلبل از گلشکفته گرددم، هر دم گل از گُل