دفتر شعر
۷۵ شعر در این دفتر
پیوسته من از شوق لب لعل تو مستمزین ذوق که دارم خبرم نیست که هستم
تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتمجانم به لبم آمد و، آرام گرفتم
تا در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدمسوختم تا که من از عشق خبردار شدم
طالب طرّه خم در خم جانانه شدمعاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم
ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدمچنان شدم که به جای ترنج، دست بریدم
خوش میکشد به سوی تو این عشق سرکشمگر از جفا رقیب نسازد مشوّشم
من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشمهر چه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم
صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنممن که مردم ز غمت حوصله تا چند کنم
وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنمآهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم
دو چشم مست تو، خوش میکشند ناز از همنمیکنند دو بد مست، احتراز از هم
بار دگر به کوچهٔ رندان گذر کنیمتا بشکنیم توبه و سجّاده تر کنیم
وقت آن است که از خانه به بازار شویمخرقه و سبحه فروشیم و به خمّار شویم
از حسرت شمع رخت، افتاده در طرف چمنیکجا صبا، یکجا خزان، یکجا گل و یکجا سمن
توئی در ملک جان، جان و چه جانی؟ جان مهرویانتو سروی و قدت محشر، چه محشر؟ محشر دوران
ره دل را بتا، زان شوخ چشم مست رهزن زنبه عیاری زلفت، خویش را غافل به مخزن زن
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل منبیخبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
آسمان گر ز گریبان قمر آورده بروناز گریبان تو خورشید سر آورده برون
غبار نیست که بر گرد عارض ترش است اینگذشته پادشه حُسن گَرد لشکرش است این
زلفت از سنبل تر سر زده بر طرف چمنکاکلت بسته صف از ملک حبش لشکر چین
فصل بهار شد، بیا تا به خُم آوریم رو،کز سر شط خُم کِشیم آب طَرَب سبو سبو
از حالت چشم تو مرا بیم گرفتهکاین شوخ پریچهر، چه تصمیم گرفته
به اختیار زدم دل به زلف یار، گرهبه کار خویش، فکندم به اختیار، گره
غمت شود به دل من فزون، دقیقه دقیقهدلم ز هجر شود پر ز خون، دقیقه دقیقه
بر جان، شرار عشقت، خوش میکشد زبانهباور نداشت بختم، این دولت از زمانه