دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
بدین کوشو پیوستهخرسند باشبه دانش درختی برومند باش
همیشه روان را فرا یاد دارز کردار نیکو روان شاد دارد
مهل نام را، خویشکاری ز دستکه بیخویشکاری شود نام پست
بهدزدی مبر دست و ستوار باشمنش را ز پستی نگهدار باش
کسی کز پی دشمنان کند چاهخود افتد در آن چاه خواهی نخواه
نکو مرد آساید اندر جهانبرد بدکنش مرد رنج گران
زنی خواه دوشیزه و مهربانبه دوشیزه شاد است مرد جوان
اگر باده نوشی به پیمانه نوشبه آیین مردان فرزانه نوش
تو ای مرد افسونگر چیرهدستمبر سوی هر مار بر خیره دست
شنا گرچه به دانی ای مرد مهبه آب ستبر اندرون پا منه
مورز ایچ در مهربانی دروغکه روی دورویان بود بی فروغ
به تاراج مردم منه پای پیشزر کس میامیز با مال خویش
بود نازش مرد دانا به جانبه جان شاد باش ای پسر تا توان
بود آدمی کودکی شیرخوارپذیرنده ی خویها بیشمار
چو نیکی رسید بهرت از آسماناز اندازه بیرون مشو شادمان
مشو در خورش تند و بسیار خواربه خوان کسان دست کوتاه دار
دژآگه چهار است کز خوی بدکند دشمنی با تن و جان خود
سر خویها، مردمان دوستیاستنگر تا خداوند این خوی کیست
ترا گویم ای پور فرخندهپیخرد جوی تا کام یابی ز وی
بود ماه سی روزتا بنگریبه هر روز کاری بجای آوری