دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
چنین گفت در گاتها زردهشتکه بر دیو ریمن نمایید پشت
بخواندم زگفتار دانای رادکه اندرز فرزند راکرد یاد
شنیدم که دانا نبودش پسربنالید زی داور دادگر
که جان پدرکرفه اندیش باشبیآزار و به دین و خوش کیش باش
فراموش کن چیزهای شدهمبر بیش و تیمار ناامده
مشو تند وگستاخ و نااستواربه پیش خدا و خداوندگار
هر آن چیزکان زی تو نبود نکوبه دیگر کسانش مکن آرزو
یگانه شو آموزگارانت راخداوندگاران و یارانت را
مشو خویشتن بنده در زندگیمکن پیش همچون خودی بندگی
رود هرکه با تو به خشم و به کیناز او دور باش و به رویش مبین
امیدت به دادار دارنده بندگزین دوستی کت بود سودمند
به گیتی ره ایزدی توختنبود مینوی توشه اندوختن
به زن راز پنهان مکن اشکارهمان کودکان را به فرهنگ دار
نیوشنده باش و سخن درپذیرپس و پیش پاسخ به پیمانه گیر
مبادا ز فرهنگ و دانش جدازن و کودک مردم پارسا
به بیگاه بر روی مردم مخندزگفتار بیمایه لب بازبند
مکن هیچ افسوس با مردمانکز افسوسیانند مردم رمان
سگالش مکن با خلج مرد زفتمگو با دژآگاه راز نهفت
مشو همخور و خفتبامستمردکه آمیزش مست رنجست و درد
به بدگوهران وام هرگز مدهچو دادی بر آن خواسته دل منه
مشو هیچ با مرد بدچشم یارکه بدچشم مردم نیاید به کار
به رشکاوران هیچ منمای زربپرهیز از سیزک بیهنر
چو پیدا شدت نزد شاهان فروغنگر تا نگویی بدیشان دروغ