دفتر شعر
۱۱۸ شعر در این دفتر
مکن گوش هرگز به مرد دروغکه در گفتههایش نبینی فروغ
به بادافره اندر مشو تند و تیزکسی را به گیتی میازار نیز
مشو در خورش باکسان همنبرددل میزبان را میاور به درد
به بیگاه کوشش مکن بهر جاهکه جاه است بسته به هنگام و گاه
همان زیرک و مرد آزادچهرسخن پرس و پیش آر آواز نرم
شوی چون به پیکار جنگاوراننگر تا نباشدت بار گران
ز دارای کینتوز دوری گزینهمان به که نشناسدت مرد کین
سخنگوی داننده را دوست گیربپرهیز از خشم مرد دبیر
مکن راز با مردم یاوه کویکه رازت پراکنده سازد به کوی
بر مرد داننده خاموش باشسخن پرس و دیگر همه گوش باش
دلت را ز نیکو سخن ده فروغمیالای هرگز دهان از دروغ
اگر وام خواهی ز یاران بخواهز بیشرم زر خواستن نیست راه
کسی کش به چیز تو چشمست تیزگروگان منه در برش هیچ چیز
ز سوگند خوردن سخن کاستستمخور گر دروغ است اگر راستست
چو برکتخدایی ببستی میاننخستین هزینه بنه در میان
پس آنگه خود از بهر خود خواهزنبهدلخواه بگزبن یکی شاه زن
گرت خواسته باشد اندر کمرنخست آبورز و زمینی بخر
همی تا توانی سخن نرم داردل مردمان با سخن گرم دار
کسی را میازار در گفتگویبه کین و زیان کسان ره مپوی
گرت خواسته هست از آن خواستهرخ رادمردی کن آراسته
مزن گام با کس به راه فریبکه این راه دارد سر اندر نشیب
مه و پیشوا را گرامی شمارسخنشان به جان و به دل برگمار
اگر وام خواهی ز خویشان بجاستز بیگانه وام ار ستانی خطاست
گرت خویش باشد زن شرمگینورا شوی دانای زیرک گزین