دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
تیرگی از مد احسان جان روشن می کشدرشته میل آتشین در چشم سوزن می کشد
گرچه عمری شد صبا مشق ریاحین می کشدخجلت روی زمین زان خط مشکین می کشد
سر و بالای تو فریاد از لب جو میکشدآب را بر خاک از رفتار دلجو میکشد
از سر پر آرزو دل زردرویی می کشدعاقل از بالای جاهل زردرویی می کشد
آن رخ گلرنگ می باید زصهبا بشکفدسهل باشد غنچه گل بشکفد یا نشکفد
حسرت از منقار خونآلود بلبل میچکدپاکدامانی چون شبنم از رخ گل میچکد
نه همین از حرف دردآلود من خون می چکدکز نگاه حسرتم بیش از سخن خون می چکد
از سر خاک شهیدان سبزه گلگون میدمدچون نباشد لالهگون تیغی که از خون میدمد؟
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاندخوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند
دست چون عیسی زدنیا پاک می باید فشاندگرد ره در دامن افلاک می باید فشاند
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماندمشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماندعقده ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماندماند
از حجاب عشق دل از وصل او نومید ماندروی مه ناشسته در سرچشمه خورشید ماند
عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماندبس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند
مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال مانداز دو صد خرمن، تهی چشمی به این غربال ماند
از غبار خط دهان تنگ او پوشیده مانددیدنی نادیده و نادیدنی در دیده ماند
بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه مانددور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند
از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نمانددر قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند
از دیار مردمی دیار در عالم نماندآشنارویی به جز دیوار در عالم نماند
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماندچشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند
آبها آیینه سرو خرامان تواندبادها مشاطه زلف پریشان تواند
اهل همت بحر را از خار و خس پل بسته اندگوشه دامان به دامان توکل بسته اند
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته انددست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اندبنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند