دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زندچون سر منصور مهر خویش بر بالا زند
در دل شب هر که جامی از می احمر زندصبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزندچون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند
جام خالی غوطه در خُم بیمحابا میزندابر چون بیآب شد بر قلب دریا میزند
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما میزنددزد خال او شبی خود را به صد جا میزند
در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زندباغبان در سایه گل خواب راحت می زند
با دهان خشک هرکس خندهٔ تر میزندساغر تبخالهاش پهلو به کوثر میزند
هرکه دامن بر میان در چیدن گل میزندآستین بر شعله آواز بلبل میزند
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زندبوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند
چون ز تاب می رخت بر لاله پهلو میزندغنچه در پیش گل روی تو زانو میزند
شانه چون بر زلف خود آن عنبرینمو میزنددر بیابان داغهای لاله را بو میزند
دامن آنها کز گرانجانان دنیا میکشندبار کوه قاف آسان همچو عنقا میکشند
می پرستان در بهشت نقد ساغر می کشنددور گردان انتظار آب کوثر می کشند
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کندپرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کندکعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کندسیر با استادگی در عالم بالا کند
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کنددخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کندشور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سر وا کندمهر بردارد ز لب دیوان محشر وا کند
هر که چین منع از ابروی دربان وا کنداز دم عقرب گره را هم به دندان وا کند
زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کندسرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کندآه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کندخون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند
چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کنددانه را سازد سپند و دام را مجمر کند