دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
گردش سال است، می در ساغر عشرت کنیدگوش مینا را تهی از پنبه غفلت کنید
دیده از عیب کسان در خواب چون مخمل کنیدچون رسد نوبت به عیب خود، نظر احول کنید
خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنیدبرگ عیش آماده بهر جشن گلریزان کنید
بر زبانها وصف قد دلستان خواهد دویدمصرع برجسته بر گرد جهان خواهد دوید
غنی فیض از دل شب چون فقیران در نمی یابدزظلمت آنچه یابد خضر، اسکندر نمی یابد
مرا آه سحر گرد از دل دیوانه می روبدکه جزبال سمندر گرداز آتشخانه می روبد؟
نه از روی بصیرت سایه بال هما افتدسیه مست است دولت، تا کجا خیزد کجا افتد
مبادا بر سر من سایه بال هما افتدکز این ابر سیه آیینه دل از صفا افتد
دل از امید وصلش هر زمان در پیچ و تاب افتدوگرنه خضر هیهات است در دام سراب افتد
به زهر چشم بتوان کشت دشمن را چوکار افتدنمی خواهم که چشم من به چشم روزگار افتد
زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتدصدف بر خویش می لرزد چو گوهر شاهوار افتد
زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتدکه نقش آخر از نقش نخستین خوبتر افتد
در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتداگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد
شود خون عاقبت هر دل که زلفش را به چنگ افتدخلاصی نیست هر کس را که در قید فرنگ افتد
مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد
نمی خواهم نقاب از صورت احوال من افتدکه در جمعیت دلها خلل از حال من افتد
ز جوش مغز هردم از سرم دستار میافتدکف اندازد به ساحل بحر چون سرشار میافتد
مگو عاقل کجا در محنت ایام می افتدکه مرغ زیرک اینجا بیشتر در دام می افتد
به زخم کهنه شور از زخمهای تازه می افتدخمارآلود از خمیازه در خمیازه می افتد
به فکر عاقبت عاشق نه از غفلت نمی افتدکه محو او به فکر دوزخ و جنت نمی افتد
سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمیگنجدکه می پرزور چون افتاد در مینا نمیگنجد
کسی تا کی به دامان شب و آه سحر پیچد؟به تحقیق خبر تا چند در هر بیخبر پیچد؟
دل آزاده از طولِ اَمَل بسیار می پیچدکه مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد