دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گرددبه ره پیما زکفش تنگ صحرا تنگ می گردد
از ان در خلوت معشوق بر من حال می گرددکه از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد
دل از گفتار ناسنجیده بی آرام می گرددکه شکر خواب، تلخ از مرغ بی هنگام می گردد
دل صد پاره زان گرد می گلفام می گرددکه این اوراق را شیرازه خط جام می گردد
نشان یوسف گم گشته پیدا از تو می گرددچراغ دیده یعقوب بینا از تو می گردد
دل یاقوت را خون می کند لعل سخنگویتقلمها سینه چاک از خط ریحان تو می گردد
زانفاس گرامی آنچه صرف آه می گرددبه دیوان قیامت مد بسم الله می گردد
به احسان خانه از سیل حوادث رسته میگردددر بیخیر در اندک زمانی بسته میگردد
ز بالیدن ترا هردم لباسی تازه میگرددنگنجد در قبا حسنی که بیاندازه میگردد
مگر قسمت مرا زان تیغ زخمی تازه میگردد؟که زخم کهنهام بیبخیه از خمیازه میگردد
زشکر خنده پنهان او دل تازه می گرددز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد
نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گرددمسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد
دل آسوده در زیر فلک پیدا نمیگرددز شورش قطرهای گوهر درین دریا نمیگردد
سفیدی پردهدار چشم خونپالا نمیگرددکف دریا ز طوفان مانع دریا نمیگردد
دل چرخ بداختر نرم از یارب نمی گرددبه افسون این گره باز از دم عقرب نمی گردد
دل عاشق به جور از یار دیرین برنمی گرددکه در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمی گردد
خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گرددزبان شمشیر را پیچیده از جوهر نمی گردد
برون آمد زلب چون حرف، دیگر برنمی گرددبه زندان صدف از گوش، گوهر بر نمی گردد
دل دیوانه من از سپاهی بر نمی گردددم شمشیر برق از هر گیاهی بر نمی گردد
معانی اهل صورت را به گرد دل نمی گرددبه منزل، چون مصور شد، ملک داخل نمی گردد
نه از رحم است اگر نخجیر من بسمل نمی گرددبه خون من زبان خنجر قاتل نمی گردد
به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردداگر صد سال اندامش دهی آدم نمی گردد
شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گرددنشیند در گل آن کشتی که دریایی نمی گردد
به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بنددچو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بندد