دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
ز آه عاشقان اندیشهای اختر نمیداردز دود تلخ پروا دیده مجمر نمیدارد
تمنای فروغ آن ماه سیما برنمی داردکرم بی خواست چون افتد تقاضا بر نمی دارد
دل بیمار من ناز مداوا برنمیداردگرانی از دمِ جانبخش عیسی بر نمیدارد
عرق رخسار آن خورشید طلعت برنمیداردکه چشم از پشت پا نرگس ز خجلت برنمیدارد
نظر عاشق به خط زان روی انور برنمی داردبه دود تلخ از آتش دل سمندر برنمی دارد
شکوه عشق را گردون گردان برنمیداردکه هر موری ز جا تخت سلیمان برنمیدارد
دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی داردگرانی از گرانجانان فلاخن برنمی دارد
دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی داردکه تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی داردجهان دارالامانی غیر حیرانی نمی دارد
فروغ دل مرا از نور مهر و مه غنی داردنخواهد شمع دیگر هر که را دل روشنی دارد
دل رم کرده ناخوش آستین افشاندنی داردنسیم سرد مهری بدورق گراندنی دارد
به ذوق آشتی از دوستان رنجیدنی داردبساط دوستداری چیدن و واچیدنی دارد
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذاردکه دام خویش را صیاد زیر خاک نگذارد
به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد
مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیردسزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
سبکسیر توکل کی پی هر رهنما گیرد؟زمین بی نیازی نیست ممکن نقش پا گیرد
زدیدار تو از یوسف زلیخا مهر برگیردچراغ دیده یعقوب از روی تو درگیرد
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیردچو خار رهگذر هر لحظه دامان دگر گیرد
زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟سپند ما مگر زان آتشین سیما خبر گیرد
زبی مغزی هواجویی که دنبال هوس گیردنمی داند که آتش زودتر در خار و خس گیرد
دل عاشق چه لذت از بهشت جاودان گیرد؟فروغ ماه می باید رگ خواب کتان گیرد
زدلسوزان که را دارم که جا در انجمن گیرد؟مگر جا در حریم او سپند از بهر من گیرد
حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیردنمک در دیده بیدرد رنگ خواب می گیرد
به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیردبه چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد