دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هر کجا قصه آن طره و کاکل گذردموج آشفتگی از دامن سنبل گذرد
کلفت از مردم آزاده شتابان گذردهمچو سیلاب که بر خانه بدوشان گذرد
روز و شب بر من مهجور به تلخی گذردعید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد
پای بر چرخ نهد هرکه ز سر میگذردرشته چون بیگره افتد ز گهر میگذرد
روزگار طرب و نوبت غم می گذردماتم و سور جهان زود ز هم می گذرد
از میان تیغ برآور که زمان میگذردوقت پیرایش گلزار جهان میگذرد
کعبه از کوی تو لبیکزنان میگذردزمزم از خاک درت اشکفشان میگذرد
غنچه راز مرا آه به ناخن وا کردخنده چاک، گریبان مرا رسوا کرد
دولت از دیده بیدار طلب باید کردگریه چون شمع نهان در دل شب باید کرد
خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرددر حضر فکر سرانجام سفر باید کرد
ای دل از دشمن خاموش حذر باید کرداز گزند می بی جوش حذر باید کرد
نوبهارست سرانجام زری باید کردبه خرابات ز مسجد گذری باید کرد
دل چون آینه را تار نمی باید کردپشت بر دولت دیدار نمی باید کرد
روی آیینه دل تار نمی باید کردپشت بر دولت دیدار نمی باید کرد
خنده چون کبک به آواز نمی باید کردخویش را طعمه شهباز نمی باید کرد
رو نهان از دل بی کینه نمی باید کرداینقدر ناز به آیینه نمی باید کرد
رخنه هایی که مرا در جگر آن مژگان کردزرهی نیست که بتوان به قبا پنهان کرد
حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کردصف محشر علم شهرت خود پنهان کرد
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کردمنع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد
قطع امید ازان موی کمر نتوان کردراه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد
دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفتسایه بال هما را به قفس نتوان کرد
دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرددر میان چون نبود هیچ، سخن نتوان کرد
تا حیا قطع نظر زان گل رخسار نکردمور خط رخنه در آن لعل شکربار نکرد
برق را در نظر آور به خس و خار چه کردتا بدانی که به من شعله دیدار چه کرد