دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟
چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟صدف ما گره خاطر دریا باشد
ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشددور اول همه را نشأه دوبالا باشد
شمع با مضطرب از دست حمایت باشدمرگ بهتر ز حیاتی که به منت باشد
قبله زن صفتان آینه زر باشدمرد را آینه زندان سکندر باشد
چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشدزینت ساده دلان پاکی گوهر باشد
پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشدهر که را سد رمق هست سکندر باشد
دایم از فکر سفر پیر مشوش باشدقامت خم شده را نعل در آتش باشد
من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشدبرق خنجر بلد راهروانش باشد
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشدگر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد
دل ازان دورتر افتاده که واصل باشدیار وحشی تر ازان است که در دل باشد
گر صفای حرم کعبه ز زمزم باشدزمزم کعبه دل دیده پر نم باشد
نقد روشنگُهران در گرهِ غم باشدسور این طایفه در حلقهٔ ماتم باشد
نقد جان را لب خاموش نگهبان باشدرخنه مملکت دل لب خندان باشد
نمک صبح در آن است که خندان باشدبخیه ظلم است به زخمی که نمایان باشد
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزایدکعبه آن است که در ناف بیابان باشد
آسمان ساغری از محفل مردان باشدگردش چرخ به کام دل مردان باشد
آتش قافله ما دل روشن باشدگرد ما سرمه بیداری رهزن باشد
بیخودی بال و پر روح گشودن باشدکم زنی مرتبه خویش فزودن باشد
زردی روی من از باده کشیدن باشدموج می رنگ مرا بال پریدن باشد
داغ هر لاله که بر سینه هامون باشدمهری از محضر رسوایی مجنون باشد
چشم بیدار چراغ سر بالین باشدخواب در پله مرگ است چو سنگین باشد
هرکه را چشم بر آن گوشه ابرو باشددلش آویخته پیوسته به یک مو باشد
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشدتحفه سوختگان مشت شراری باشد