دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
حسرت عمر، مرا در دل افگار بماندرفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند
چهره ات شمع فروزان شده را می ماندکاکلت دود پریشان شده را می ماند
نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماندهرچه در راه خدا می دهی آن می ماند
عارفانی که به تسلیم و رضا ساخته اندمردمک را سپر تیر قضا ساخته اند
در لب یار نهان عیش جهان ساخته اندباغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
عاشقان زان لب شیرین به سخن ساخته اندبوشناسان به نسیمی ز چمن ساخته اند
محض حرف است که او را دهنی ساختهانددر میان نیست دهانی، سخنی ساختهاند
هر گروهی به دلیل دگر آویخته اندبوشناسان به نسیم سحر آویخته اند
عارفانی که ازین رشته سری یافته اندبی خبر گشته ز خود تا خبری یافته اند
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اندغافلانند که بر دولت خود پا زده اند
تا به تعظیم نهال تو ز جا برجستندسروها یکقلم از پای دگر ننشستند
دردمندان که به ناخن جگر خود خستندچشمه خویش به دریای بقا پیوستند
بال پرواز خود آن مردم غافل بستندکه به زنار علایق کمر دل بستند
کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چنددر ره سیل حوادث، ده ویرانی چند
ما به ساقی و حریفان به شراب افتادندما به سرچشمه و یاران به سراب افتادند
گر به شاهان جهان مسند عزت دادندگوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند
قسمتی در خور هرکس چو ز اول دادندبیقراری به من و خواب به مخمل دادند
با لب تشنه جگر سر به سرابم دادندآتشم را ننشاندند و به آبم دادند
داروی بیهشی از جام صفاتم دادندسرمه خامشی از نقطه ذاتم دادند
قدرت حرف گرفتند و زبانم دادندپای رفتار شکستند و عنانم دادند
بی سخن غنچه لبان مست مدامم کردندباده از شیشه سربسته به جامم کردند
از لب خشک مهیا لب نانم کردندفارغ از نعمت الوان جهانم کردند
غنچه هایی که درین سبز چمن خنده زدندای بسا زخم نمایان به دل زنده زدند
سالکانی که قدم در ره جانانه زدندپشت پا بر فلک از همت مردانه زدند