دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کندبه ازان است که صد گرسنه را سیر کند
هر دلی را که محبت صدف راز کندزخمش از تیغ محال است دهن باز کند
در صدف چشم محال است گهر باز کندگره از دیده پوشیده سفر باز کند
آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟تندی سیل به همواری دریا چه کند؟
داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟
دل نازک به زبان بازی مژگان چه کند؟سپر آبله با خار مغیلان چه کند؟
خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟
سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کندسیل در بحر چرا یاد ز ویرانه کند؟
رفع دلتنگی من نشأه صهبا نکندهیچ کس غنچه پیکان به نفس وا نکند
مکث لب تشنه دیدار به جنت نکندبرق در بوته خاشاک اقامت نکند
غم محال است که تدبیر دل من نکنداین نه برقی است که دلسوزی خرمن نکند
چرخ هرچند دل اهل هنر را شکندچون خریدار که رسم است گهر را شکند
دست تاک از اثر نشأه صهباست بلنداین رگ ابر ز سرچشمه میناست بلند
رتبه خط تو بالغ نظران می دانندقدر یاقوت تو روشن گهران می دانند
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنندنمکی نیست لب او که فراموش کنند
درد را سوختگان تو به درمان ندهندجگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند
کاهلانی که درین ره به هوس می آینددو قدم راه نپیموده به پس می آیند
چه بهشتی است که آن بند قبا بگشاینددر فردوس به روی دل ما بگشایند
دانه از سینه خود مرغ نظر می چیندصدف از حوصله خویش گهر می چیند
هرچه دریافت کلیم از نظر بینا بودکف این بحر گهرخیز ید بیضا بود
هرکه خامش شود از حادثه آزاد بودخنده کبک دلیل ره صیاد بود
دل اهل نظر آن به که گرفتار بودصحت چشم در آن است که بیمار بود
تا به کی مردم چشمم هدف خار بود؟رگ من جاده نشتر آزار بود
عشق لب تشنه بدمستی اظهار بودگل این باغچه شیدایی دستار بود