دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می برد ما رابه گلشن لذت ترک تماشا می برد ما را
اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما راجوانمردست درد عشق، پیدا میکند ما را
اگرچه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما راهمان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را
نگردید آتشین رخساره ای فریادرس ما رامگر از شعله آواز درگیرد قفس ما را
ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما راگهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را
خدایا درپذیر این نعره مستانه ما رامکن نومید از حسن قبول افسانه ما را
نمی باشد ز بی برگی چراغی خانه ما راز چشم جغد باشد روشنی ویرانه ما را
ز بت چون پاک سازد بت شکن بتخانه ما را؟که می روید بت از دیوار و در کاشانه ما را
دهن بستن ز آفتها نگهبان است دلها رالب خاموش دیوار گلستان است دلها را
زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها رانسیم نوبهاران کرد گویا این زبانها را
سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها رابه دنبال افکند منزل درین ره کاروانها را
که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟که نعلی هست در آتش ز هر گرداب دریا را
اگر چه گریه سرشار من، تر کرد دریا راغنی بی منت نیسان ز گوهر کرد دریا را
چه پروا از غبار خط مشکین است آن لب را؟می لعلی جواهر سرمه سازد ظلمت شب را
بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت رابه چوب از آستان خویش می رانند دولت را
اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت راکه دندان می گزد پیوسته انگشت شهادت را
به دست خود کند بیدادگر بنیاد دولت راستمگر لشکر بیگانه می سازد رعیت را
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت رافرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را
مهیا شو دلا در عشق انواع ملامت راکه سنگ کم نمی باشد ترازوی قیامت را
ز چشم خلق پنهان دار کنج عزلت خود رامکن شیرازه صحبت، کمند وحدت خود را
ندارد در خور من باده ای گردون میناییمگر از خون دل لبریز سازم ساغر خود را
سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود رانبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را
مزن بر سنگ پیش سخت رویان گوهر خود رابه هر آیینه تاریک منما جوهر خود را
ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود راکه از ظلمت برون آرم روان روشن خود را