دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
راه مقصود طی از آبله پا نشودگره از رشته به دندان گهر وا نشود
مانع شور جنون سلسله پا نشودسیل را موج عنان تاب ز دریا نشود
چهره شوخ به یک رنگ مصور نشودعکس روی تو در آیینه مکرر نشود
چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟خط شبرنگ براتی است که راجع نشود
دل عاشق تهی از اشک دمادم نشودبحر چندان که زند جوش کرم کم نشود
عشق را پرده ناموس نگهبان نشودبادبان پرده مستوری طوفان نشود
سر آشفته ز دستار بسامان نشودجمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
حسن را حلقه خط مانع رفتن نشودنور خورشید، نظربند ز روزن نشود
به سخن دعوی بی اصل مبرهن نشودحرف کج راست به زور رگ گردن نشود
مانع گرمروان ساعت سنگین نشودسیل از کوه گرانسنگ به تمکین نشود
تن حجاب سفر جان هوایی نشودسیر شبنم گره از آبله پایی نشود
رتبه زمزمه عشق ندارد زاهدبگذارید که آوازه جنت شنود
عاشق دلشده هرچند که آواز دهدکوه تمکین تو مشکل که صدا باز دهد
دل ما سلطنت فقر به سامان ندهدده ویرانه ما باج به سلطان ندهد
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آیدکار شمشیر ز آیینه فولاد آید
بس که در سینه من تیر پی تیر آیدنفس از دل چو کشم ناله زنجیر آید
بر سر حرف، گر آن چشم فسون ساز آیدبا نفس سوختگی سرمه به آواز آید
بی خبر از در من یار مگر باز آیدور نه آن صبر که دارد که خبر باز آید؟
چشم دارم که مه نو سفرم باز آیدروشنی بخش چراغ نظرم باز آید
چون قلم بر سر غمنامه هجران آیددل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
بوی دل از نفس باد صبا میآیدمیتوان یافت کز آن زلف دوتا میآید
حسن در پرده نیرنگ چرا می آید؟گل بیرنگ به صد رنگ چرا می آید؟
به کف شعله اگر نقد شرر میآیددل رم کرده ما هم ز سفر میآید
سرخوش از صحبت ارباب هوس می آیدشعله طور ز دلسوزی خس می آید