دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
همیشه صاحب طول امل غمین باشدکه چین به قدر بلندی در آستین باشد
به چشم من گل وخار چمن یکی باشدنوای بلبل وصوت زغن یکی باشد
حضور روی زمین در فتادگی باشدهدف نشانه تیر از ستادگی باشد
نشاط زنده دلان پایدار می باشددرین پیاله می بی خمار می باشد
نشاط لازم نقص عقول می باشدبه قدر هوش وخرد دل ملول می باشد
سبکروان ترا نقش پا نمی باشداثر ز پاک فروشان بجانمی باشد
خوشا کسی که ز خود باخبر نمی باشدکه آه بی اثران بی اثر نمی باشد
به ملک امن رضا شور وشر نمی باشدکه انقلاب در آب گهر نمی باشد
به زیر چرخ دل شادمان نمیباشدگل شکفته درین بوستان نمیباشد
کسی به ملک رضا خشمگین نمی باشددرین ریاض گل آتشین نمی باشد
ز کلک تازه من شعر تر نمی گسلدز شاخ سدره وطوبی ثمر نمی گسلد
دلم بجا زتماشای دلنوازآمدشکار وحشیی از دام جست وباز آمد
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داندنه هرکه گردنی افراخت سروری داند
نه هر سخن نشناسی سخنوری داندنه هر سیاه دلی کیمیاگری داند
کریم اوست که خود را بخیل می داندعزیز اوست که خود را ذلیل می داند
دلیل راه کج از مستقیم می داندحکیم نبض صحیح از سقیم می داند
قد تو سرو چمن را پیاده می داندرخ تو چهره گل را گشاده می داند
چنان که حسن ترا هیچ کس نمیداندز عشق حال مرا هیچ کس نمیداند
دهان تنگ تو هر خردهدان نمیداندکه غیب را به جز از غیبدان نمیداند
کجاست می که مرا شیرگیر گردانددماغ خشک مرا جوی شیر گرداند
کمند زلف تو خود را به آفتاب رساندتوان به چرخ سرخودزپیچ وتاب رساند
خط تو سلسله خود به مشک ناب رساندکمند زلف تو خود را به آفتاب رساند
مرا شکستگی پا به آن جناب رساندفتادگی سر شبنم به آفتاب رساند
ز حرف بر لب شیرین او اثرماندکه دیده نقش پی مور بر شکر ماند