دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
مستان که رو در آینه جام می کنندخونها ز غصه در دل ایام می کنند
یوسف رخان ز شوق سراغ تومی کننداز پیرهن فتیله داغ تومی کنند
نازک لبان سخن به زبان تو می کننداین غنچه ها نظر به دهان تو می کنند
مردان نظر سیاه به دنیا نمیکنندروز سفید خود شب یلدا نمیکنند
چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنندآیینه دار صبح امیدش نمی کنند
آمد بهار وخلق به گلزار می رونددیوانگان به دامن کهسار می روند
کی دلبران زصحبت دل سیر می شوندخوبان کجا ز آینه دلگیر می شوند
چشم طمع ندوخته حرصم به مال هندپایم به گل فرو شده از برشکال هند
توفیق درد و داغ به هر دل نمی دهنداین فیض را به هر دل غافل نمی دهند
از عیب پاک شو که هنرها همیدهنددست از خزف بشو که گهرها همیدهند
دولت ز دستگیری مردم بپا بودفانوس این چراغ ز دست دعابود
دولت ز دستگیری مردم بپابودفانوس این چراغ ز دست دعابود
اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بودهرقطره اش ستاره صبح اثر بود
از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بوداز گوش نگذرد سخنی کز زبان بود
آن را که در جگر نفس آتشین بودخورشید آسمان وچراغ زمین بود
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بودبی چشم زخم آب حیاتش به جو بود
غیر از دل دو نیم که خندان چوپسته بودبر هر دری که روی نهادیم بسته بود
زین پیشتر متاع سخن رایگان نبودگرد کسادی از پی این کاروان نبود
بیرون ز خود کسی که پی مدعا رودبر پشت بام کعبه به کسب هوا رود
هر کس که در نماز به روی و ریا رودبر پشت بام کعبه به کسب هوا رود
هر جا حدیث خامه من بر زبان رودبلبل چو بیضه در بغل آشیان رود
چون غمزه تو بر سر بیداد میرودآسایش از قلمرو ایجاد میرود
زاهد به کعبه با سر و دستار میروداین مست بین که روی به دیوار میرود
آزاده چون مسیح بر افلاک می روداین منزل از کسی است که چالاک می رود