دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
خورشید اگر از چشم کسان آب گشایدرخساره گلرنگ تو خوناب گشاید
مشکل که دل از ناله و فریاد گشایداز غنچه پیکان چه گره باد گشاید
از سیر چمن کی دل افگار گشایداین عقده مگر از رخ دلدار گشاید
با تنگدلی از لب خندان چه گشایداز خنده سوفار ز پیکان چه گشاید
یک شعله شوخ است که دیدار نمایدگاه از شجر طور وگه از دار نماید
غفلت چه اثر در دل هشیارنمایدافسانه چه با دولت بیدار نماید
با روی تو خورشید درخشان چه نمایدبا زلف تو طول شب هجران چه نماید
با روی تو صبر از دل بیتاب نیایدخودداری ازین آینه چون آب نیاید
صحبت به حریفان سیه کار مداریدبر روی سخن آینه تار مدارید
از قید فلک برزده دامن بگریزیدچون برق ازین سوخته خرمن بگریزید
فارغ بود از افسر زرین سر خورشیدکز شعشعه خویش بود افسر خورشید
طوفان گل و جوش بهارست ببینیداکنون که جهان بر سر کارست ببینید
خشت از سرخم پنبه ز مینا برباییدبرچهره خود روزن جنت بگشایید
خال از دمیدن خط بی انتظارم گرددچون مور پر برآردعمرش تمام گردد
شب زنده دار را دل روشن چو ماه گردداز خواب روز دلها چون شب سیاه گردد
خط سیه مبادا زان خال سربرآردعمرش تمام گردد چون مور پربرآرد
شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب داردخون خوردن است کارش تیغی که آب دارد
از حلقه های زنجیر سودا چه باک دارداز گوشمال گرداب دریا چه باک دارد
پروای خط مشکین آن دلرباندارداندیشه از سیاهی آب بقا ندارد
پروای شکوه من آن سیمتن ندارددردش مباد هر چند درد سخن ندارد
سودای عشق ما را بی نام وبی نشان کرداز ما چه می توان بردباماچه می توان کرد
دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرداین شیر را به مویی زنجیر می توان کرد
هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کردقطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد
خالت ز خط مشکین دست دگر برآوردحرصش شود دوبالا موری که پر برآورد