دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
دل مکدر ز غم یار نگردد هرگزاز پری شیشه گرانبار نگردد هرگز
محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگزچشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز
صحبت عشق و خرد ساز نگردد هرگزبلبل و جغد هم آواز نگردد هرگز
دل ما روشن از افلاک نگردد هرگزتیغ از دامن تر پاک نگردد هرگز
عشق گرد دل فرزانه نگردد هرگزخانه دیو، پریخانه نگردد هرگز
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگزنبود بی شفق این شام غریبان هرگز
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروزخیر در خانه خمار نمانده است امروز
از جبینش عرق شرم روان است هنوزچشم امید به رویش نگران است هنوز
لاله داغ است ازان عارض گلفام هنوزسرو را قامت او می دهد اندام هنوز
درآ به زمزمه ای مطرب غزال پردازکه تازیانهٔ شوق است شعلهٔ آواز
دگر که را کنم از اهلِ درد محرمِ راز؟که رنگِ من به زبانِ شکسته شد غَمّاز
نمی رسد به حقیقت کس از سرای مجازپلی است آن طرف آب، عشقهای مجاز
نخست دفتر هوش و خرد درآب اندازدگر نگاه به آن چشم نیمخواب انداز
بگیر جام هلالی ز رخ نقاب اندازز رعشه سنگ به مینای آفتاب انداز
چو آفتاب به هر ذره ای نگاه اندازچو ابر سایه رحمت به هر گیاه انداز
به یادِ سنبل آن زلفِ با صبا میسازبه بوی مشکِ سبکروح باختا میساز
ز خط چو یار رخِ آل را کند سرسبزامید مزرع آمال را کند سرسبز
ز سرو قدِ تو شد شوره زارِ امکان سبزز شمعِ سبز تو شد بختِ این شبستان سبز
نبسته ای گره عهد برقبا هرگزنرفته ای به سروعده وفا هرگز
حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگزز بوی گل نشود جغد شادمان هرگز
که را به گوشه گلخن کشیده اند امروز؟که شعله ها همه گردن کشیده اند امروز
مگر به فکر سواری است آن نگار امروز؟که نیست فتنه خوابیده را قرار امروز
بیا و تازه کن ایمان به نوبهار امروزکه شد قیامت موعود آشکار امروز
نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوزبر آتش تو جگرها شود کباب هنوز