دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
از غبار خط رخ آن ماه می بالد به خویشآنچنان کز گرد لشکر شاه می بالد به خویش
ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابشگریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش
یکی صد شد ز خط کیفیت چشم گرانخوابشمگر خط می کند بیهوشدارو درمی نابش ؟
ز سوز سینه پروانه من آب شد آتشزسیر و دور من سرگشته چون گرداب شد آتش
کجا پروانه را با خویش سازد همنشین آتش؟که دارد هر طرف چون شمع چندین خوشه چین آتش
چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش
نشد روشن چراغم از عذار آتش اندودشمگر چشمی دهم درموسم خط آب ازدودش
نمی تابد ز آتش روی، خط عنبر آلودشچه شمع است این که چون پروانه گردد گرد سردودش
سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارشزبان بازی به کاکل می کند مژگان خونخوارش
همان یوسف که مصر آمد به تنگ از بس خریدارشبه پشت کار حسن او نیرزد روی بازارش
عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارشدهد از دور شبنم آب، چشم خود ز گلزارش
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارشکه شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش
من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورشگذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش
شرابی را که چون پروانه گردد گرد سر طورشنسازد پرده رنبوری انگور مستورش
ز شست صاف از دل می جهد گرم آنچنان تیرشکه از بوی کباب افتد به فکر زخم ،نخجیرش
شکارانداز صیادی که من هستم نظر بازشز گیرایی نریزد خون صید از چنگل بازش
اگر صیدی برد جان از نگاه ناوک اندازشبه یک انداز آرد درکمند خویش آوازش
ازان از دست نگذارد قدح چشم فسونسازشکه هر پیمانه چون آیینه آرد برسر نازش
چه می پرسی ز احوال شرار ما و پروازشکه در یک نقطه طی شد جلوه انجام و آغازش
به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوششکه شد گرد یتیمی سایه افکن درگوشش
که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش
گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگشز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش
چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش
چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش