دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره امسینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام
با کمال محرمی محرم ازان رخساره امدرکنار گل چو بوی گل همان آواره ام
داشت از طفلی جنون جا در دل آواره امبود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
نو خطان را بر سر نازآورد نظاره امزنگ از آیینه دل می برد نظاره ام
آسمان نیلگون را سبز کرد اندیشهامبیستون کان زمرد شد زآب تیشهام
بر دل نازک گرانی میکند اندیشهامسنگ میگردد ز ناسازی پری در شیشهام
چشم سوزن خیره گردد از صفای خرقه امبخته چون انجم شود گم در ضیای خرقه ام
شد گل صد برگ خار از اشک خوش پرگاله امسبزه خوابیده در گلشن نماند از ناله ام
بس که باشد شکوه های آتشین در نامه امدود بر می آرد از بال سمندر نامه ام
بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانهامجلوه مهتاب سیلاب است در ویرانهام
از سواد شهر وحشت میکند دیوانهاممیکشد از لفظ دامن معنی بیگانهام
مومنی را میکند آزاد از قید فرنگهرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهامدر بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه اممی ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینهامهمچو جوهر ریشه کرده زنگ در آیینهام
نیست از گردون غباری بر دل بیکینهامجلوه طوطی کند زنگار در آیینهام
صاف چون صبح است با عالم دل بیکینهاممیتوان رو دید از روشندلی در سینهام
بس که از نادیدنی دارد غبار آیینه اممی شمارد زنگ کلفت را بهار آیینه ام
کم نگردد میهمان از خانه چون آیینه امنیست قفلی بردر کاشانه چون آیینه ام
شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختمخاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم
گفتگوی عشق را من در میان انداختمطرح جوهر من به شمشیر زبان انداختم
زان لب جان بخش با خط معنبر ساختممن به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم
از فروغ حسن گل درآشیان می سوختمماه گرم جلوه و من درکتان می سوختم
از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتمرشته باران بود شیرازه جمعیتم