دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
شکیب نیست ز معشوق، عشق سرکش راکه سوختن نبود اشتهای آتش را
ز آه سرد چه پرواست حسن سرکش را؟نسیم، بال و پر سرکشی است آتش را
عرق به چهره نشسته است آن پریوش راکه دیده است به این آبداری آتش را؟
ز گریه سرکشی افزود آن پریوش راکه شعله ور کند اشک کباب، آتش را
گذاشتیم به اغیار زلف پر خم رابه دست دیو سپردیم خاتم جم را
مکن به غنچه گره نوبهار عالم راتبسمی کن و بگشای کار عالم را
گداخت دیدن آن روی بی نقاب مراچو نخل موم، نمی سازد آفتاب مرا
به خنده ای بنواز این دل خراب مرابه شور حشر نمکسود کن کباب مرا
چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرابه حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا
ز خاک کوی تو پرواز مشکل است مراکه از گرانی جان، کوه بر دل است مرا
گرفتگی دل از چشمِ روشن است مراگره به رشته ز پیوندِ سوزن است مرا
ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرابه باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا
به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرادماغ دشمنی روزگار نیست مرا
اگر چه حوصله وصل یار نیست مراقرار در دل امیدوار نیست مرا
همان کسی که به دستِ کَرَم سرشت مرابه زیرِ پای خُم انداخت همچو خِشت مرا
چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزیدکجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
اگر چه عشق به ظاهر خراب کرد مراز روی گرم، پر از آفتاب کرد مرا
زبان هر هرزه درایی به جان رساند مرالب خموش به دارالامان رساند مرا
ز درد و داغ محبت سرشته اند مرادر آفتاب قیامت برشته اند مرا
ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مراز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا
شد از رکاب تو پیدا هلال عید مراگشوده شد در جنت ازین کلید مرا
ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟
نمی توان ز سخن ساختن خموش مراکه چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
کنند تازه خطان مشکسود داغ مراشراب کهنه دهد تازگی دماغ مرا