دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
بر چرخ محیط است فروغ نظر ماساحل دل دریاست ز آب گهر ما
بی برگی ما برگ نشاط است چمن راشیرازه گلزار بود خار و خس ما
در قلزم می همچو حباب است دل مااز خانه به دوشان شراب است دل ما
درمانده این جسم نزارست دل مادر سنگ نهان همچو شرارست دل ما
کوشش نبرد راه به مأوای دل ماکز هر دو جهان است برون، جای دل ما
از خون جگر رنگ پذیرد سخن مابرگی است خزان دیده سهیل از یمن ما
خوابیده تر از راه بود راحله مادر سینه صحراست گره قافله ما
فریاد نخیزد ز دل پر گله مانبود چو جرس هرزه درا آبله ما
ای خانه زنبور ز فکر تو جگرهاآیینه حیرت ز جمال تو نظرها
کم نیست جگرداری پیران ز جوانهاکار دم شمشیر کند پشت کمانها
ای خار و خس بحر ثنای تو سخنهاگنجینه گوهر ز مدیح تو دهنها
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا راخواهد به هم رسانید جانهای آشنا را
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را
چشم همیشه مستت خمار کرد ما رازلف سبک عنانت سیار کرد ما را
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما رابر ما و خود ستم کرد هر کس ستود ما را
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما راچون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را
از آه روز گردان شبهای تار خود راآیینه دو رو کن لیل و نهار خود را
وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر راپیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان رامستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
برق سبک عنان را پروای خار و خس نیستدام و قفس چه سازد با دل رمیده ما؟
زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضانظر به نور جمال تو مهر دیده حربا
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان راچه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟
ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین راکه نقش راست نسازد سیاه روی نگین را
ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانهاز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها