دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هر که دارد نظری واله زیبایی توستحلقه دام تو از چشم تماشایی توست
در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوستهر که در عالم آب است همه عالم ازوست
هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوستهر که در حلقه ذکر تو بود خاتم ازوست
بند و زندان گرامی گهران از جاه استیوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است
هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟دم شمشیر فنا جاده این راه است
عمر سرگرمی ارباب هوس کوتاه استرشته زندگی شعله خس کوتاه است
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته استعشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است
که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟که سهیل (از) عرق شرم برافروخته است
خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟
آن که در جام خضر آب بقا ریخته استبه لب تشنه ما زهر فنا ریخته است
هر طرف روی نهی باده جان ریخته استاین چه فیض است که در دیر مغان ریخته است
همچو زنجیر به هم ناله ما پیوسته استشور این سلسله تا روز جزا پیوسته است
رگ جانها به دم تیغ عدم پیوسته استزود بر باد رود هر چه به دم پیوسته است
خط سبزی که به گرد لب جانان گشته استپی خضرست که بر چشمه حیوان گشته است
غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته استتا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟
هر که از قافله کعبه جدا افتاده استکارش از راهنمایان به خدا افتاده است
خال زیر لب آن ماه لقا افتاده استچشم بد دور که بسیار بجا افتاده است
آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده استبرق در خانه ام از نور چراغ افتاده است
هر که را می نگرم سوخته جان افتاده استاین چه برق است درین لاله ستان افتاده است؟
از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده استاین چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
این نه غنچه است که گلزار به بار آورده استکه به ما نامه سربسته ز یار آورده است
تا خط از لعل گهربار تو سر بر زده استرشته آهی که سر از دل گوهر زده است
آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده استلب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است
بس که مژگان تو بر دیده روشن زده استپرده دیده من کاغذ سوزن زده است