دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی استسربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است
عالم امنی اگر هست همین بیهوشی استهست اگر جنت در بسته همین خاموشی است
ترجمان دل صاحب نظران خاموشی استحجت ناطق کامل هنران خاموشی است
مایه پرورش عالم اسباب یکی استباغ هر چند به صد رنگ بود آب یکی است
شهد در خانه پر روزن زنبور یکی استشمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است
نغمهها گرچه مخالف بود، آواز یکی استپرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است
لطف و قهر تو به چشم من غمناک یکی استنظر مرحمت و حلقه فتراک یکی است
در غم و شادی ایام مرا حال یکی استفصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است
پیش صاحب نظران درد و دوا هر دو یکی استچشم بیمار و لب روح فزا هر دو یکی است
رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی استخار خشک و مژه اشک فشان هر دو یکی است
از شناسایی حق لاف زدن، نادانی استقسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
دست در دامن اندیشه زدن نادانی استساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است
عقل سدی است درین راه که برداشتنی استعشق خضری است که در مد نظر داشتنی است
صبح میخانه نشینان کف دریای می استشفق باده کشان چهره حمرای می است
سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی استحاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی استبه حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است
نقش روی تو در آیینه جان صورت بستآنچه می خواستم از غیب همان صورت بست
ما نه آنیم که ما را به زبان باید جستیا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست
غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانسترزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست
پاک شد دل چو به آن آینه سیما پیوستسیل ناصاف نماند چو به دریا پیوست
عشق را با دل صد پاره من کاری هستدر دل غنچه من خرده اسراری هست
می حرام است در آن بزم که هشیاری هستخواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
خلوت آینه را طوطی غمازی هستهر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هستننهم پای در آن خانه که دربانی هست