دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
برگ عیش چمن ای غنچه دهان اینهمه نیستدولت ابر بهار گذران اینهمه نیست
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیستگل این باغچه را رنگ وفاداری نیست
در بیابان جنون سلسله پردازی نیستروزگاری است درین دایره آوازی نیست
چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیستسرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست
در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیستغنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست
در پریشان نظری غیر پریشانی نیستعالمی امن تر از عالم حیرانی نیست
هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیستحسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست
بی لب ساغر می دیده خونپالا داشتخم دلی پر گله از سرکشی مینا داشت
از زر و سیم جهان پاس نظر باید داشتدل به چیزی مگذارید که برباید داشت
جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشتسقف این میکده را جوش من از جا برداشت
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشتنتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت
تا من دلشده را دست ز گردن برداشتجوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت
سرو بالای تو از آب روانی برداشتکوه تمکین تو از خاک گرانی برداشت
دل صد چاک اگر دست ز تن برمی داشتراه چون شانه در آن زلف معنبر می داشت
اگر آیینه دل نور و صفایی می داشتدر نظر چهره خورشید لقایی می داشت
دار ازان چوب به پیش ره منصور گذاشتکه قدم از ره باریک ادب دور گذاشت
رنگ در روی شراب آن لب میگون نگذاشتحرکت در الف آن قامت موزون نگذاشت
پشت آیینه بود پرده مستوری زشتزاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت
شب که بر انجمن آن شعله سیراب گذشتعرق شمع ز پیراهن مهتاب گذشت
دل ازان زلف چلیپا نتوانست گذشتطفل از دام تماشا نتوانست گذشت
باید آهسته ز پیران جهان دیده گذشتنتوان تند به اوراق خزان دیده گذشت
از سر خرده جان، سخت دلیرانه گذشتآفرین باد به پروانه که مردانه گذشت
خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشتخال شبرنگ ترا اختر دولت برگشت
این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت