دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
صبح از جانهای روشن یاد میآید مراشام از تاریکی تن یاد میآید مرا
شد مسلسل بوی گل، زنجیر میباید مرابند لنگرداری از تدبیر میباید مرا
زلف را نبود سرانجامی که میباید مراخط مگر سامان دهد دامی که میباید مرا
نیست تاب درد غربت جان افگار مرابا قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا
گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرادر سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا
شد یکی صد شورش عشق از نصیحتگر مراکشتی از باد مخالف گشت بی لنگر مرا
می کشد خاطر به جا و منزل دیگر مراچرخ گویا ساخت از آب و گل دیگر مرا
داغ رسوایی خدادادست منصور مراهست تمغای تجلی لاله طور مرا
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرامی کند حلاجی این می مغز منصور مرا
بی زبانی پرده داری می کند راز مرامی دهد خاموشی من سرمه غماز مرا
می برد از هوش پیش از آمدن بویش مرانیست جز حسرت، نصیب دیده از رویش مرا
نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرااره گر بر سر گذارد چین ابرویش مرا
شد گرفتاری فزون در روزگار خط مراخاک دامنگیر شد آخر غبار خط مرا
از بهار افزود شور عشق چون بلبل مراخامه مشق جنون گردید چوب گل مرا
می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرانیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا
کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا
نیست بر ابرِ بهاران، دیدهٔ پر نم مراآبِ باریکِ قناعت میکند خرّم مرا
چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مراخوش گلی آخر شکفت از گلشن احزان مرا
پرده ظلمت نپوشد چشم حیران مراشمع کافوری است بیداری شبستان مرا
چشم بر خورشید تابان نیست ویران مراکرم شب تابی برافروزد شبستان مرا
برگ کاهی نیست کشت نابسامان مراخوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا
پیش تیغ و تیر ناچارست استادن مراچون علم، ناموس لشکرهاست بر گردن مرا
می پرد امشب ز شادی دیده روزن مراخانه از روی که یارب می شود روشن مرا؟
نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مراکز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا