دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
کسی که بوسه بر آن لعل جانفزا زده استچو خضر غوطه به سر چشمه بقا زده است
رفو به چاک دل خسته هیچ کس نزده استکه قفل بر دهن بسته هیچ کس نزده است
به نیم جلوه کسی کشوری بهم نزده استبه یک پیاده کسی لشکری بهم نزده است
چه شوخی از نگه بیگناه ما شده است؟که شرم تشنه به خون نگاه ما شده است
جهان ز عکس رخ آن یگانه پر شده استمثال واحد و آیینه خانه پر شده است
هنوز خنده ازان لب بدر نیامده استنمک به پرسش داغ جگر نیامده است
کدام زهره جبین بی نقاب گردیده است؟که آتش از عرق شرم، آب گردیده است
به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه استبه شمع، نامه پروانه بال پروانه است
خط تو چهره گشای بهار آینه استتبسمت گل جیب و کنار آینه است
ز موج لاله و گل باغ عالم آبی استپی کشیدن دل هر بنفشه قلابی است
ز یار لطف نهان خواستن فزون طلبی استکه دل زیاده برد خنده ای که زیر لبی است
عمارتی که نگردد خراب، همواری استگلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است
به نوخطان نگرستن دلیل دیده وری استکه حسن چهره بدیهی و حسن خط نظری است
درین جهان که سرانجام خانه پردازی استعمارتی که به جای خودست خودسازی است
میی که درد ندارد صفای درویشی استگلی که رنگ نبازد لقای درویشی است
شدم غبار و همان خارخار من باقی استتوجه چمن آرا به این چمن باقی است
مرا که پرده چشم و حجاب هر دو یکی استقماش چهره او با نقاب هر دو یکی است
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی استبقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ازان مرا شب و روز سیاه هر دو یکی استکه با غرور تو، آه و نگاه هر دو یکی است
فضای دشت ز خونین دلان گلستانی استز خود برآ که عجب دامن بیابانی است
سفر نکردن ازان کشور از گرانجانی استکه مرگی دل و قحط غذای روحانی است
ز اشک، دیده تاریک شمع نورانی استدهان پسته پر از خون دل ز خندانی است
به غیر دل که عزیز و نگاه داشتنی استجهان و هر چه در او هست، واگذاشتنی است
خوشم به درد که در پرده شکیبایی استبدم به داغ که آیینه دار رسوایی است