دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
آیینه خورشید دل بی هوس ماستبیداری آفاق چو صبح از نفس ماست
خمخانه افلاک تهی ساخته ماستدیری است که این میکده پرداخته ماست
تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاستاین سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست
چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب استکز روی عرقناک تو در عالم آب است
بر هر که نظر می فکنم مست و خراب استبیداری این طایفه خمیازه خواب است
در عالم فانی که بقا پا به رکاب استگر زندگی خضر بود نقش بر آب است
جمعیت جسم از نفس پا به رکاب استشیرازه مجموعه ما موج سراب است
در پاس نفس می گذرد عمر عزیزشهر سوخته جانی که دلش همدم غیب است
آفاق منور ز رخ انور صبح استاین دایره را چشم و چراغ اختر صبح است
روشنگر آیینه دلها دم صبح استاین روح نهان در نفس مریم صبح است
سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندستمجنون ترا دانه زنجیر سپندست
واعظ نه ترا پایه گفتار بلندستآواز تو از گنبد دستار بلندست
این هستی باطل چو شرر محض نمودستیک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست
ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟زنگار بر آیینه ما جوش بهارست
شمع سر خاک شهدا لاله داغ استصد پیرهن این سوخته دل به ز چراغ است
پیچیدن سر از دو جهان افسر عشق استبرخاستن از جان، علم لشکر عشق است
گردون صدف گوهر یکدانه عشق استخورشید جهانتاب، نگین خانه عشق است
دل در نظر مردم فرزانه بزرگ استطفلان چه شناسند که دیوانه بزرگ است
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال استچون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟خورشید و نظربازی روزن چه خیال است؟
جمعیت خاطر ز پریشانی عقل استمعموری این ملک ز ویرانی عقل است
شیرازه جمعیت مستان خط جام استآزاد بود هر که درین حلقه دام است
مأوای تو از کعبه و بتخانه کدام است؟ای خانه برانداز، ترا خانه کدام است؟
نقش به مراد دل ما خنده زخم استنامی است عقیقی که پذیرنده زخم است