دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیستاز توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیستروزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیستبسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
منظور من آن موی میان است و میان نیسترزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
بوی سر زلف تو به شیدایی من نیستآوازه حسن تو به رسوایی من نیست
در موج پریشانی ما فاصله ای نیستامروز به جمعیت ما سلسله ای نیست
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیستغیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست
زین نقطه بود گردش پرگار فلکهاهر چند که ما را ز سویدا خبری نیست
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشتدر خلوت آیینه همان رو به قفا داشت
در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشتلیک از ته دل روی توجه به نشان داشت
رگ در تنت از پاکی گوهر نتوان یافتدر آینه صاف تو جوهر نتوان یافت
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
ایام بهاران سبک از دیده ما رفتاز دست به هم سودنی این رنگ حنا رفت
افسوس که ایام شریف رمضان رفتسی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت
از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفتاز کاوش غم بر دل بی کینه من رفت
ای زلف تو شیرازه دیوان قیامتهم سلسله، هم سلسله جنبان قیامت
قد تو کجا و قد رعنای قیامتاین جامه بلندست به بالای قیامت
ای هر دو جهان خاک ره سرو روانتگردون مطوق یکی از فاختگانت
چرخ در تاب از تحمل ماستتیغ در آتش از تغافل ماست
این چه خط است و این چه رخسارستاین چه آیینه، این چه زنگارست
در وطن جوهر سخن خوارستدر نگین نام رو به دیوارست
تا سپهر کبود سیارستسینه آیینه دار زنگارست
سبزه جوی شهد، نیشترستحقه سبز زهر، پرشکرست
دولت روزگار درگذرستپرتو آفتاب دربدرست