دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هستدل شیدای مرا با تو تمنایی هست
ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفتنام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشتخاک آن سلسله مشک فشان خواهم گشت
خبری ده به من، ای باد که جانان چونستآن گل تازه و آن غنچه خندان چونست
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دستچشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
شب و روز می بنالم ز جفای چشم مستتچه کنم که در نگیرد به دل ستم پرستت
صفتی ست آب حیوان، زدهان نوشخندتاثری ست جان شیرین، ز لبان همچو قندت
منم و خیالبازی، شب و روز با جمالتچه شود، اگر بپرسی نفسی که چیست حالت؟
اثری نماند باقی ز من اندر آرزویتچه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت
گر چه سرو باغ را بالا خوش استبا قد رعنای تو ما را خوش است
بار عشقت بر دلم باری خوش استکار من عشق است و این کاری خوش است
عاشقان را درد بی مرهم خوش استبیدلان را دیده پر نم خوش است
کار بالای تو تا بالا گرفتدر همه دلها خیالت جا گرفت
یار بی موجب دل از ما برگرفتیار دیگر کرد و کار از سر گرفت
مردم از کوی تو چون بیدل نرفتهر که در میخانه شد عاقل نرفت
از تو بر خاطر مرا آزار نیستبی تو در ملک جهانم کار نیست
مفلسی از پادشایی خوشتر استمفسدی از پارسایی خوشتر است
یار ما را عزم رایی دیگر استباز در بند جفایی دیگر است
ترک من طره مشوش کرده استلاله از مشکش منقش کرده است
مه غلام تست با رویی که هستمشک خاک تست با بویی که هست
روی خوبت دلبری را پایه ای استآرزو را خوبتر پیرایه ایست
آمد آن یاری که در دل جای اوستراحت جان صورت زیبای اوست
رنگی از حسن تو در روی گل استوز لب لعلت خیالی در مل است
ای نسیم صبحدم، یارم کجاستغم ز حد بگذشت، غمخوارم کجاست