دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزدبس دشنه که یاران را اندر دل و دین خیزد
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کردبا بنده نداری سر یاری چه توان کرد
حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کردصد زاهد دین، بسته زنار توان کرد
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کردبیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد
زلفین تو سرگشته چو باد سحرم کردخاک سر کویت چو صبا دربدرم کرد
یک دل به سر کوی تو آباد نیابندیک جان زخم زلف تو ازاد نیابند
عشاق حیات از لب خندان تو یابندخوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند
شب دلشدگان دیده بیدار نبندندالا که به خون چشم گهربار نبندند
صد جان به یکی دانگ به بازار فروشندخوبان به دل و جان ز چه رخسار فروشند؟
من بنده آن روی که دیدن نگذارنددیوانه زلفی که کشیدن نگذارند
ماییم درون سوخته، بیرون شده ای چنددر سلسله لیلی و مجنون شده ای چند
ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دیددر حیرت آنم که ترا چون بتوان دید
هندوی مرا کشتن ترکانه ببیندزو سینه من چون بت و بت خانه ببینید
باد آمد و بویی زنگارم نرسانیدپنهان سخنی از لب یارم نرسانید
بویی ز سر زلف نگارین به من آریدیک تار ازان طره مشکین به من آرید
باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورددر کالبد سوخته، جانی دگر آورد
یک خنده بزن، زان لب لعل شکرآلودبر عاشق مسکین که رخ از خون تر آلود
ای هم نفسان، یک نفسم باز گذاریددست از من دیوانه سرگشته بدارید
دل رفت به سوی تو، همان سوی که شد ماندجان کرد به ره حمله و آن نیز برون ماند
ای زلف تو دام دل دانا و خردمنددشوار جهد دل که در افتاد درین بند
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پندسلطان ننهد بنده محنت زده را بند
روزی مگر این بسته در ما بگشایندوز لطف من گشمده را راه نمایند
آن سرو خرامنده که جستم، به بر آمدوان بخت که پیش آمده بد، بیش تر آمد
هر سر که به سودای تو از پای در آمداز خاک کف پای تواش تاج سر آمد