دفتر شعر
۱۹۹۶ شعر در این دفتر
هر کس که تقرب ز وصال تو نجویدواندر ره ادراک جمال تو نپوید
کجا بودی، بگو، ای سرو آزاد؟که رویت دیدم و اقبال رو داد
ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟که دادی صحبت دیرینه از یاد
برفت آن دل که با صبر آشنا بودچه می گویم، نمی دانم کجا بود؟
مرا با تو که شب بیداریی بودز تو نازی و از من زاریی بود
شکر پیش لبت شیرین نگویندرخت را لاله و نسرین نگویند
سخن پیش رخش زیبا مگوییدحدیث لاله خود آنجا مگویید
رخ آن شوخ پنهانی ببینیدکمال صنع یزدانی ببینید
لب از تو وز شکر پیمانه ای چندرخ از تو وز ختن بتخانه ای چند
ز اهل عقل نپسندد خردمندکه دارد رفتنی را پای در بند
مرا تا با تو افتاده ست پیوندنه در گوشم نصیحت رفت و نه پند
از آن اهل نظر در غم اسیرندکه منظوران بغایت بی نظیرند
لبت را جان توان خواندن، ولیکننمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
چو نقش صورتش در آب و گل مانددلم در بند خوبان چگل ماند
به هر درد و غمی دل مبتلا شدچرا یکباره یار از ما جدا شد؟
دلم زینسان که زار و مبتلا شدازان نامهربان بیوفا شد
چو ماه روزه از اوج سما شدز نور روزه دوران بی ضیا شد
به ملک فتنه تا زلفش علم شدز جانها عارض او را حشم شد
دل عاشق چرا شیدا نباشدبه عشق اندر جهان رسوا نباشد
دل ما را شکیب از جان نباشدور از جان باشد، از جانان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشدترا خود هیچ بویی زان نباشد
کسی کز عاشقی بیزار باشداگر طاعت کند بیکار باشد
بتا، مانند تو مهوش نباشدوگر باشد چو تو سرکش نباشد
چمن را رنگ و بو چندین نباشدچمن را جعد مشک آگین نباشد